در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند

امروز پشت تلفن با آقای طباطبایی کارشناس ارشد مالی پزشکی قانونی گلستان صحبت می کردم.
پشت تلفن پرسید که  در دوران کودکی به گیلان – آستانه اشرفیه رفتم و بر سر قبری که یادم نیست، این شعر را خواندم ولی هنوز یادم هست:

در آن شهري كه مردانش عصا از كـور مي‌دزدند
همان شهري كه اشـك از چشم، كفن از گور مي‌دزدند
من سر مزار دکتر معین هنوز نرفته ام اما اصل شعرمرحوم دکتر معین صاحب فرهنگ معین این است:
در آن شهري كه مردانش عصا از كـور مي‌دزدند
همان شهري كه اشـك از چشم، كفن از گور مي‌دزدند
در آن شهري كه خنجـر دستة خـود نيز مي برد
همان جايي كه پشت از دشنـة خون ريز مي‌دزدند
در آن شهري كه مردانش همه لال و زنان كورند
همان شهـري كه از بلبـل، دَم آواز مي‌دزدند
در آن شهري كه نفرت را به جاي عشق ميخواهند
همان‌جايي كه نور از چشـم و عقل از مغز مي‌دزدند
در آن شهري كه پروانه به جاي شمع مي‌سوزد
همان شهـري كه آتـش را ز اشك شمـع مي‌دزدند
در آن شهري كه زنده مرده و مرده بُـوَد زنده
همان جايي كه روح از تن و تن از روح مي‌دزدند
در آن شهري كه كافر مؤمن و مؤمن شود كافر
همان جايي كه مُهـر از جانماز باز مي‌دزدند
در آن شهري كه سگ‌ها معرفت از گربه آمـوزند
همان شهري كه سگ‌ها بـره ‌را از گـرگ مي‌دزدند
در آن شهري كه چشم خفتـه از بيـدار بيناتر
همان جايي كه غـم از سينـه غـم ساز مي‌دزدند
من از خوش ‌باوري آنجـا محبت جستجـو كـردم
در آن شهري كه فرياد از دهان باز مي‌دزدند
غفر الله عنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *